قیمت بالای گلکسی s8 در تولید
قیمت و هزینه تولید گلکسی S8 گفته است که هزینه ......
معاون فرهنگی ستاد بازسازی عتبات عالیات از راه اندازی اینترنت ......
مرکز اطلاعرسانی فرماندهی انتظامی تهران بزرگ در اطلاعیهایی جزییات حادثهتیرانداری ......
جوان معتاد که در تجاوزبهعنف به زن همسایه مجرم شناخته ......
دیناروند ، درباره عدم ساماندهی مناسب برای توزیع شربت تریاک ......
سنگ کلیه از دیر باز مشکلات فراوانی را برای افراد ......
نحسی عدد سیزده و یا سیزده بدر از موضوعاتی است ......
از دنیای نظامی گری تا جهان سیاست، فاصله دور و درازی است؛ فاصله ای دور و دراز که البته می تواند به سرعت نور طی شود. بین این دو عالم، جاده ای یک طرفه برقرار است، یعنی این نظامی ها هستند که آرزو دارند روزی در قامت یک سیاستمدار ظاهر شوند. سرداران سابق گاه به مرور وارد سیاست می شوند و گاه به این عالم پرتاب. نیروی محرکه این پرتاب را هم گاه ذوق و شوق خودشان تامین می کند و گاه بازیگردانان سیاسی برای پیشبرد اهداف خود، پای آن ها را به سیاست باز می کنند.
فضای سیاسی اما برای نظامی ها معمولا پر مخاطره و سرشار از بدشانسی بوده تا بدانجا که در تاریخ به یاد دارد هیچ نظامیِ سیاستمدار شده ای را نمی توان یافت که در میدان سیاست آنگونه که میخواسته، نقش آفرینی کند. شاید تصور شود عامل ناکامی مطلق نظامی ها در میدان سیاست، مردم هستند. این دیدگاه لااقل در خصوص ایرانِ بعد از انقلاب چندان پذیرفتنی نیست چرا که نظامی گری در جامعه ایرانی عجین است با حماسه، دفاع مقدس و مذهب، و مردم این سه را دوست دارند. با این پیش فرض امثال سردار (یا دکتر؟) محمد باقر قالیباف باید حتی چند قدمی از امثال دکتر علی لاریجانی جلوتر باشند. در این صورت عامل شکست مطلق نظامی های سیاستمدار شده، چیست؟
پاسخ این پرسش را می توان اینگونه توضیح داد: نظامی ها هیچ گاه در آموختن قواعد میدان سیاست، استعدادی زیادی از خود نشان نداده اند. تصور کنید سرنوشت کسی که تفاوت میدان شطرنج را با رینگ بوکس نمی داند، یا اگر هم فرقی بین این دو قائل است، در میدان شطرنج، از خود، کنش های الهام گرفته از مسابقات کشتی کج مردان را به نمایش می گذارد!
بیایید وجود این نقیصه در نظامی های سیاستمدار شده را “فقدان خود آگاهی سیاسی” بنامیم. “خودآگاهی سیاسی” ابتدایی ترین ویژگی لازم برای حضور در میدان سیاست است؛ چیزی که تقریبا اکثر نظامی هایِ سیاستمدار شده از آن بی بهره یا کم بهره اند؛ نه محیط سیاست را می شناسند نه جنسِ عملِ سیاسی را. این بدین معنی است که اکثر نظامی های سیاستمدار شده در مرحله “ماقبل سیاست ورزی” قرار دارند.
برای آگاهی بیشتر از اوضاع ناراحت کننده نظامی هایِ سیاسیِ شده ایرانی باید به یک تقسیم بندی میان کنشگران سیاسی توجه کرد. بیایید کنش گران سیاسی را در دو دسته “بازیگران” و “بازیگردانان” جای بدهیم. “بازیگران سیاسی” در هر کشور به وفور یافت می شوند و عناصر کاملا معمولی و بعضا کم اهمیتی هستند. اکثریت نمایندگان پارلمان، اعضای احزاب، وزرا، سخنرانان سیاسی و … معمولا در نقش “بازیگر سیاسی” ظاهر می شوند. اما شمار “بازیگردانان سیاسی”، یعنی کسانی که “بازیگران سیاسی” را در خدمت پروژه ها و اهداف خود به کار می گیرند، بسیار اندک و گاه منحصر به فرد است. آنچه موجب ارتقاء یک “بازیگر سیاسی” تا حد “بازیگردان” سیاسی می شود، عبارت است از شناخت “قواعد بازی سیاسی” و غلبه دادن “عقلانیت” بر “غریزه” در تصمیم گیری ها. بر این اساس می توان بازیگردانان اصلی میدان سیاست را در ایران معرفی کرد: محمود احمدی نژاد، اکبر هاشمی رفسنجانی و تا حدود زیادی سید محمد خاتمی و علی لاریجانی. این ۴ رجل سیاسی قدرت بازی سازی و به خدمت گرفتن بازیگران سیاسی را دارا هستند و قواعد سیاست را مثل کف دست می شناسند.
حالا کافی است تا فاصله دور و دراز بین موقعیت یک “نظامیِ فاقدِ خود آگاهیِ سیاسی” را که در مرحله “ما قبل سیاست ورزی” قرار دارد با موقعیت یک “بازیگردان سیاسی” که مشغول “بازی سازی” است، مقایسه کنیم تا علت شکست نظامی ها در میدان سیاست روشن تر شود. برای تبیین بهتر این بحث، اشاره ای به مصادیق ملموس در فضای سیاسی کشور ضروری است.
به نظر می رسد سردار محمد باقر قالیباف در قیاس با محسن رضایی، شمخانی و سایرین گزینه بهتری برای بررسی باشد:
آیا قالیباف در مرحله “ما قبل سیاست ورزی” قرار دارد؟
۱ – «کشور نیازمند یک رضاخان حزب اللهی است». تصورش سخت و کمی باور نکردنی است اما ۲۷ سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی رژیم پهلوی، “رضاخان حزب اللهی” به عنوان شاخص ترین شعار انتخاباتی محمد باقر قالیباف در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ برگزیده می شود. رهاورد سردارِ تازه واردِ عرصه سیاست برای جامعه ایرانی، مدل مدیریتیِ دیکتاتوری است که ۸۰ سال قبل با کودتای نظامی انگلیسی ها به قدرت رسیده است البته با پسوند حزب اللهی، کانه دیکتاتوری را با حزب اللهی گری سر سازش است! با کمی بدجنسی می توانیم بگوییم، سردار تحت تاثیر پیرمردها و پیرزن های شاه دوست که به محض جلوس بر صندلی تاکسی خدا بیامرزی هم برای شاه می گویند، این تصمیم را گرفته است.
انتخاب این شعار همان روزها نشان داد که سردار حتی به تغییر پارادایم اداره کشور از “دیکتاتوری پهلوی” به “جمهوری اسلامی” نیز واقف نیست یا حداقل معتقد است با روش های پهلوی باید نقایص انقلاب اسلامی را جبران کرد. البته می توان جور دیگری هم ماجرا را توضیح داد، شاید سردار قالیباف با مفهوم “تِرمیدور” و ارتجاع انقلاب ها به ارزش های پیش از انقلاب آشنایی داشته و تحت تاثیر همین قاعدهِ محتومِ انقلاب هایِ دنیای مدرن، گرایش اصلی مردم ایران را ارتجاع به ارزش های پیش از انقلاب تشخیص داده است؛ تشخیصی که فقط ۱۸۰ درجه از تصمیم مردم در ۲۷ خرداد و سوم تیر ۸۴ و ۲۲ خرادد ۸۸، انحراف داشت!
هر چه بود، قالیباف با تجویز نسخه ۸۰ سال قبل برای مردم ایران نشان داد اولا قدرت شناخت صحیح جامعه خود را ندارد و ثانیا در جریان گفتمان سازی اگر ناچار شود از موجودی مثل رضا خان هم کمک می گیرد.
۲ – رفتار انتخاباتی محمد باقر قالیباف نشان می دهد او در ارتباط گیری با طبقات گوناگون جامعه دچار مشکلاتی اساسی همچون سردگمی و تذبذب است. به عنوان نمونه او انتخابات ۸۴ را با اقشار مذهبی و مستضعفین استارت زد و سعی کرد مطابق با سلیقه آنها رفتار کند، بر سابقه رزمندگی و سپاهی گری اش تاکید کند، برای برادر شهیدش در برنامه صندلی داغ حسابی گریه کند و … اما جمعیت ایثارگران و رهپویان در ادامه راه، مشورت جالب و البته ویرانگری به او دادند. حسین فدایی و علیرضا زاکانی از قالیباف خواستند تا جنوب شهر و مستضعفین را به آن ها بسپارد و خودش برود سراغ اهالی ونک به بالا. متاسفانه قالیباف این پیشنهاد را قبول کرد چون نمی دانست هیچ دیوار پولادینی بین افکار عمومی شمال و جنوب و روشنفکرها و حزب اللهی ها وجود ندارد، نبود این دیوار پولادین موجب شد تا “حزب اللهی ها” سخنرانی های “غرب زده” او در شمال شهر و “بالاشهری ها” شعار های “پایین پسند” اعضای ستاد او را در جنوب شهر بشنوند و در صداقت سردار شک کنند.
از شعار “رضاخان حزب اللهی” بهره برداری بیشتری هم می توان کرد، کافی است آن را در کنار شعار “اصولگرایِ اصلاح طلب” که دومین شعار مهم او در سال ۸۴ بود، قرار دهیم تا نحوه ارتباط گیری قالیباف با لایه های های گوناگون اجتماع را در یابیم. سردار، واژگان “رضاخان” و “اصلاح طلب” را برای طبقات مرفه و روشنفکر در نظر گرفته بود، جنوب شهری ها و مستضعفین هم لابد باید از لفظ “حزب اللهی” و “اصولگرا” خوششان می آمد و بدین ترتیب همه طبقات برای حمایت از آقای قالیباف متحد می شدند!
۳ – سردار قالیباف بعد از پیروزی محمود احمدی نژاد در سوم تیر ۱۳۸۴ توانست فرمول رسیدن به پاستور را کشف کند: هر کس در شهرداری خوب کار کند رئیس جمهور می شود؛ به همین سادگی! قالیباف راهی خیابان بهشت شد تا بر صندلی محمود احمدی نژاد تکیه زند. از آن روز بیش از ۷ سال می گذرد و تا برگزاری انتخابات سال ۹۲، سابقه فعالیت سردار در قامت شهردار تهران به ۸ سال – یعنی ۴ برابر دوران حضور احمدی نژاد در شهرداری – خواهد رسید، اما آیا او خواهد توانست ۴ برابر محمود احمدی نژاد در انتخابات ۹۲ موفق شود؟ شاید اگر شهردار تهران مطمئن بود که رابطه خاصی بین دوران زمامداری در شهرداری و اقبال مردم وجود ندارد، همه توانش را صرف خدمت رسانی به مردم نمی کرد. مثلا کمی هم به قطبی سازی فضای جامعه، استفاده از ظرفیت منفی عظیم چهره هایی چون اکبر هاشمی رفسنجانی و حسین شریعتمداری و یا مصادره شعارهای اصلاح طلبان فکر می کرد. شاید باید یک نفر به شهردار یادآوری می کرد که محمود احمدی نژاد تنها ۲ ماه قبل از انتخابات، برای کاندیداتوری اعلام آمادگی کرده بود و معلوم نیست سر نوشت کسی که ۸ سال در افکار عمومی به عنوان یک کاندیدای بالقوه مطرح بوده، چه خواهد بود.
۴ – تلقی سردار از افکار عمومی ایران چندان مترقی نیست. این مسئله را از موارد قبلی هم می شد فهمید. اما شاهد واضح تر، نحوه برخورد قالیباف با فتنه ۸۸ از زمان آغاز تا ۹ دی امسال است. همگان به یاد دارند که در بهترین حالت شهردار تهران ترجیح داد در اوج فتنه سیاست سکوت را برگزیند یا جوری رفتار کند که هم جنوب شهری ها و هم شمال شهری ها را همچون انتخابات ۸۴ راضی نگه دارد!
شاید هم سردار در پیروزی حاکمیت بر معارضان سبز تردید داشت، به هر صورت عملکرد قالیباف موجب شد تا جریانات سیاسی او را ساکت فتنه نام نهند. با این وجود شهردار تهران تصمیم گرفت در سومین سالگرد حادثه ۹ دی سخنرانی غرایی علیه فتنه گران ایراد کند. به این جملات توجه کنید: «امروز بعد سه سال وقتی به حوادث پس از انتخابات ۸۸ نگاه می کنیم می بینیم که چه کسانی مکر سیاسی کردند، چه کسانی بده و بستان سیاسی کردند . شاید حتی در سالگرد اول ۹ دی هم این مسائل این گونه که امروز باز شده است باز نشده بود و نمی توانستیم مثل امروز با صراحت به جامعه نگاه کنیم .»
سردار با سادگی خاصی در سخنان خود به پیچیدگی فضای ۸۸ اعتراف می کند و صادقانه می گوید که امروز بهتر می تواند به جامعه نگاه کند. بر این اساس حضار منتظر هستند تا تئوری و کشفیات جدید او را بشنوند. سردار با اشاره سخنرانی ۴ تیرماه ۸۸ خود در برج میلاد، می گوید:«اگر یاد همکارانم باشد در آن جلسه که قبل از فتنه بود و هنوز بیان فتنه و شناخت این جریان درست و دقیق روشن نبود یک تحلیل به دوستان ارائه کردم مبنی بر اینکه به هر حال مشکلاتی در جامعه مان وجود دارد که باید حواسمان باشد . وجود دو جریان انحراف و فتنه که در دو لبه قیچی قرار دارند که شعار مخالف هم می دهند اما یک هدف مشترک دارند . همان گونه که شهید مطهری گفتند امپریالیسم و کمونیست [کمونیسم!] در دو لبه یک قیچی قرار دارند. در حین اینکه مخالف هم شعار می دهند اما اساسا برای بریدن ریشه اسلام گام بر می دارند.» سردار سپس با افتخار می گوید:« من آن روز این حرف را زدم، نه امروز . گفتم که حواستان جمع باشد. جریان هایی به دنبال هم هستند که در ظاهر شعار انقلابی می دهند و حتی حزب الهی تر از حزب الهی ها شعار می دادند و یا جلوتر از رهبری حرکت می کنند.»
خوب است کمی تحلیل سردار را شرح دهیم. این شرح می تواند با نکته ای با مزه شروع شود، قالیباف می گوید ۴ تیرماه زمانی که “فتنه هنوز آغاز نشده بود” تحلیلی را به همکارانش داده است! اگر تعریف شهردار از فتنه اعتراضات خیابانی است که باید گفت این حوادث از ۲۳ خرداد، یعنی فردای برگزاری انتخابات آغاز شده است! و اگر او فتنه را اقدامات معترضان بعد از فصل الخطاب ۲۹ خرداد رهبری می داند، باید گفت متاسفانه باز هم فتنه قبل از سخنرانی ۴ تیر ماه قالیباف آغاز شده است!
اما تِزِ سردار درباره فتنه پس از ۳ سال تحلیل و بررسی چه می تواند باشد؟ او می گوید همان تیرماه ۸۸ گفته که جریان فتنه (میرحسین موسوی و کروبی در نگاه حداقلی) و جریان انحراف (محمود احمدی نژاد) از قبل از شروع فتنه همدست و هم پیمان بوده اند و فقط در ظاهر شعار مخالف می دادند! همانطور که درکتاب های شهید مطهری خوانده است که امپریالیسم و کمونیسم هر دو قصد داشتند مثل دو لبه یک قیچی اسلام را نابود کنند! تصور کنید!
۵ – به امروز برگردیم. تنها ۵ ماه تا برگزاری انتخابات یازدهم ریاست جمهوری باقی مانده و او باید ثمره تلاش های ۷ ساله اش را بچیند. با این وجود اوضاع برای سردار به مراتب نامساعد تر از سال ۸۴ است. اگر در در انتخابات سال ۸۴ ایثارگران، رهپویان و اصولگرایان ترقی خواه سفت و محکم از او دفاع می کردند، حالا همین دوستان سابق به صورت تحقیر آمیزی معاون اولی دولت غلامعلی حداد عادل را به او پیشنهاد می کند؛ حداد عادلی که خود در سال ۸۴ در صف حامیان محمد باقر قالیباف قرار داشت! امروز حسین فدایی دردفتر حدادعادل مشغول رتق و فتق امور ستاد این ادیب سیاست مدار شده است و زاکانی می کوشد تا جبهه پایداری را به حمایت از حدادعادل راضی کند.
به عبارت دیگر سردار متوجه نیت دست نامرئی که فضا را برای حضور او و دیگر شخصیت اصولگرایای شکست خورده انتخابات ۸۴ در شهرداری و مجلس آماده کرده بود، نشد. دست نامرئی سیاست بعد از شکست دردناک ۲۷ خرداد به او در قامت شهردار تهران حیات سیاسی دوباره ای بخشیده تا با بهره گیری از حس ناخوشایند او نسبت محمود احمدی نژاد و میلش برای ریاست جمهوری، در راستای مهار قدرت محمود احمدی نژاد مزاحمی ۸ ساله و سر سخت تراشیده باشد، نه بیشتر. البته می توان کمی خوشبینانه تر قضاوت کرد و گفت سردار متوجه این نیت زیرکانه شده بود اما تصور می کرد، خواهد توانست در ادامه ابتکار عمل را به دست بگیرد و خودش را لااقل به عنوان کاندیدای اصولگرایان بر انتخابات ۹۲ تحمیل کند. در این صورت پروژه های “دولت وحدت ملی” و “۲+۱” گواه دیگری بر ناکامی سردار است.
به عنوان جمع بندی این بخش می توان گفت ناتوانی در شناخت جامعه، ناتوانی در تولید گفتمان به روز، نیاموختن زبان مردم، تلقی پیش پا افتاده از افکار عمومی، فقدان قدرت بازی سازی و … از عمومی ترین ضعف های نظامی هاست که همگی ناشی “فقدان خودآگاهی سیاسی” است.
بازیگردان سیاسی یعنی این!
اکبر هاشمی رفسنجانی سیاستمداری است که از زمان شکست در سوم تیر ۱۳۸۴ روز به روز با کاهش قدرت و مشروعیت اجتماعی مواجه شد. این روند برای رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با شکست فتنه ۸۸ به اوج خود رسید اما هاشمی اساسا مرد همین میدان هاست. هاشمی توانست با ابداع گزاره انحرافِ محمود احمدی نژاد از آرمان های سوم تیر، سنگین ترین ضربات را بر پیکر رئیس جمهور وارد آورد. به مدد بازی سازی زیرکانه هاشمی، موقعیت احمدی نژاد از اردیبهشت ۹۰ در میان بخشی از بازیگران سیاسی به میزان قابل توجهی تضعیف و “انحراف” به جای “فتنه” بزرگترین خطر تاریخ اسلام لقب گرفت. در سایه همین بازی هنرمندانه ورق برای هاشمی تا حدود زیادی برگشت، فشار ها از هاشمی برداشته شد و او توانست وزنه مهدی و فائزه را هم آزاد کند، با مدیریت هوشمندانه هاشمی امروز کار به جایی رسیده است که حتی سخنران حماسه ۹ دی نیز یاران دربند او را تطهیر می کند و فتنه گر نامیدن موسوی و کروبی را معصیت می شمارد.
احمدی نژاد نیز در این زمینه یک اعجوبه است. او در ۲۷ خرداد، حامیان اصلی جمهوری اسلامی را به عنوان پایگاه اجتماعی هدف برگزید، با دو قطبی کردن فضا، آرای ۵ میلیونی و ایجابی اش در ۲۷ خرداد را به ترکیبی ۱۷ میلیونی از آراء سلبی و ایجابی ارتقاء داد و توانست در ۲۲ خرداد ۸۸ با ۲۵ میلیون رای ایجابی، تثبیت پایگاه اجتماعی خود را به رخ رقبا بکشد.
در ادامه این تنها محمود احمدی نژاد بود که می توانست تهدید ساخته هاشمی رفسنجانی و منازعه اصولگرایان، روحانیون بلند پایه و جریانات مرتجع را با خود، به فرصت ایجاد سنتزی جدید با طبقه متوسط به بالا و ۱۳ میلیون آرای میرحسین موسوی تبدیل کند. امروز در آستانه انتخابات ۹۲ همه منتظرند تا احمدی نژاد از گزینه خود که حامل فراگفتمانی ناپیداست، رونمایی کند. به راستی چه کسی جز محمود احمدی نژاد می تواند با برگزاری یک کنفرانس خبری یا یک نامه نگاری علنی، رقبای سر سختش در نهادهای فرادست را به روش بولینگی اوت کند؟
فاصله شبه سیاستمدارانی که در مرحله “ماقبل سیاست ورزی” قرار دارند با بازیگردانان تراز اولی چون اکبر هاشمی رفسنجانی و محمود احمدی نژاد بسیار زیاد است. فقط دریادار علی شمخانی حاضر است در شرایطی که وزیر دفاع دولت سید محمد خاتمی است و رئیس جمهورش در اوج محبوبیت قرار دارد، با سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۰ به رقابت بپردازد، فقط سرلشگر محسن رضایی می تواند با سرمایه اجتماعی کمتر از یک میلیون در سال ۸۸، برای سومین بار در انتخابات ۹۲ کاندید شود، فقط سردار محمد باقر قالیباف می تواند در سومین سالگرد ۹ دی تئوری هم پیمانی احمدی نژاد و میر حسین موسوی آن هم قبل از شروع فتنه ۸۸، را ابداع و این دو را به امپریالیسم و کمونیست [کمونیسم!] تشبیه کند!