قیمت بالای گلکسی s8 در تولید
قیمت و هزینه تولید گلکسی S8 گفته است که هزینه ......
معاون فرهنگی ستاد بازسازی عتبات عالیات از راه اندازی اینترنت ......
مرکز اطلاعرسانی فرماندهی انتظامی تهران بزرگ در اطلاعیهایی جزییات حادثهتیرانداری ......
جوان معتاد که در تجاوزبهعنف به زن همسایه مجرم شناخته ......
دیناروند ، درباره عدم ساماندهی مناسب برای توزیع شربت تریاک ......
سنگ کلیه از دیر باز مشکلات فراوانی را برای افراد ......
نحسی عدد سیزده و یا سیزده بدر از موضوعاتی است ......
گفت گوی زیر با یک زن جیب بر اهل تهران انجام شده است. او در این گفت و گو از وضعیت زندگی خویش می گوید و مسائل مهمی را از زندگی خانوادگی اش، تشریح می نماید.
نام و وضعیت تاهل: شهره ـ ف، متاهل
سن: ۳۲ سال
تحصیلات: راهنمایی
اتهام و محل دستگیری: جیببری ـ استان تهران
یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
جام جم : ازدواج زودهنگام و نامناسب در خانواده شهره موضوعی طبیعی است. او میگوید: من دو خواهر بزرگتر از خودم دارم که هر کدامشان در ۱۵، ۱۶ سالگی ازدواج کردند. خودم هم ۱۵سالم بود که شوهر کردم.
پدرم معتاد بود و وضع مالی خرابی داشت. برای همین هم ما را زود شوهر میداد تا از شرمان راحت شود. از هرکدام از دامادهایش هم پولی برای شیربها میگرفت.
من شوهرم را اصلا نمیشناختم و نمیدانستم کیست و چه کاره است. او با پدرم صحبت کرد و قرارهایشان را گذاشتند. من هم چارهای نداشتم جز اینکه بله را بگویم و قال قضیه را بکنم.
مدتی بود در خانه بودم و واقعا دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. باز اگر درس میخواندم میشد کاری کرد، ولی از کلاس دوم راهنمایی دیگر مدرسه نرفتم. هم پدرم دوست نداشت، هم خودم اهل درس نبودم و همیشه نمراتم کم میشد. یکبار هم ناظممان دعوایم کرد. خیلی ناراحت شدم، اما در خانه چیزی نگفتم. از پدرم میترسیدم.
شهره بعد از رفتن به خانه بخت بتدریج با شرایط جدید زندگیاش آشنا شد. او توضیح میدهد: حدس میزدم اکبر معتاد باشد، چون همه دوست و رفیقهای پدرم معتاد بودند؛ اما هرچه فضولی کردم دیدم مثل اینکه اکبر اهل مواد نیست، ولی بعد از مدتی فهمیدم کار اصلیاش دزدی است.
او سابقه زندان هم داشت، دو بار. من همیشه از زندان میترسیدم. هنوز هم با اینکه دو بار محکوم شدهام ترسم
نریخته است.
زن جوان ادامه میدهد: اول که موضوع را فهمیدم خیلی داد و بیداد کردم، اما هیچ فایدهای که نداشت هیچ، تازه کلی هم کتک خوردم. بعد قهر کردم و به خانه پدرم رفتم، اما باز هم فایدهای نداشت و پدرم من را به خانه اکبر پس فرستاد. بعد دیدم هیچ راهی برایم نمانده جز اینکه بسوزم و بسازم.
بعد از مدتی اکبر پرروتر هم شد. چند باری زورم کرد چند تکه طلای دزدی را بفروشم. اول قبول نکردم، بعد کتک خوردم و دیدم چارهای نیست.
سحر با اجبار شوهرش به دزدی روآورد. او میگوید: با هم به طلافروشیها میرفتیم و سر فروشنده را گرم میکردیم. بعد هم یک تکه طلا برمیداشتیم و فرار میکردیم؛ اما خیلی زود دستگیر شدیم. اولین بار بود که به زندان میافتادم. خیلی ترسناک بود، تمام بدنم میلرزید. شبها خواب نداشتم.
من چون سابقه نداشتم زودتر از اکبر بیرون آمدم، اما هیچ پولی نداشتم. همه پولها همیشه پیش اکبر بود. پدرم هم کمکی به من نمیکرد. دیدم چارهای ندارم جز اینکه دوباره دزدی کنم. شوهرم تازه آزاد شده بود که من را
دوباره گرفتند.
متهم در ادامه اظهاراتش میگوید: بعد از اینکه دومین بار آزاد شدم و به خانه رفتم فهمیدم اکبر آنجا را به صاحبخانه پس داده و به جای دیگری رفته. از آن به بعد دیگر او را ندیدم؛ اما طلاق هم نگرفتم، یعنی برایم مهم نبود. از آن به بعد باید خودم خرجم را درمیآوردم و گلیمم را از آب بیرون میکشیدم. جیببری را در زندان یاد گرفته بودم. از آن به بعد شروع کردم به جیببری در مترو و اتوبوسهای شهری.
سحر اکنون برای سومین مرتبه دستگیر شده است. او میگوید: این دفعه راحت آزادم نمیکنند و سخت میگیرند. وقتی قاضی ببیند من دو بار به زندان رفته و آدم نشدهام برایم حبس طولانی مینویسد. چند نفر از شاکیان هم خیلی گیر هستند و رضایت نمیدهند. گیرافتادهام و نمیدانم چه کار باید بکنم. یعنی فعلا که کاری از دستم برنمیآید.
حالاحالاها باید در زندان بمانم. از اکبر هم خبری نیست. از پدرم هم خبری ندارم. اصلا به آنها نگفتهام دوباره دستگیر شدهام، چون اصلا برایشان مهم نیست.
دو خواهرم هرکدام گرفتار زندگی خودشان هستند. یکیشان شوهرش معتاد است و آن یکی خودش اعتیاد پیدا کرده. خانواده ما اصلا خانواده سالمی نیست. آن خانه مثل جهنم بود.